تا برایم در زندگی شکفتی
و با چشمانت
با خود بردی ام
دستم کوتاه ماند تا بگویم
نا گفته هایم را
چون هدیه هزاران سال دوری
تقدیم کنم یک دل
این بود آرزویم می دانستی؟
و آنگاه که درویشی ام را دیدی
با یک نگاه راندی ام
هیچ نگفتی و نپرسیدی که بیابانم سازگار است یا
دیگری را در تنگ کشیده ام
نه چنین نشد
مهرت زبان را از من گرفت و
خیالت را تحویلم داد
چه بگویم که چه بودم چه شدم.
|
+| نوشته شده توسط
حسن فاخري در دوشنبه یکم اسفند 1384
|