تبليغاتX
چوپچي - شعری از یکسال تنهایی
سياسي - فلسفي - اجتماعي - فرهنگي
 شعری از یکسال تنهایی
تا برایم در زندگی شکفتی

و با چشمانت

با خود بردی ام

دستم کوتاه ماند تا بگویم

نا گفته هایم را

چون هدیه هزاران سال دوری

تقدیم کنم یک دل

این بود آرزویم می دانستی؟

و آنگاه که درویشی ام را دیدی

با یک نگاه راندی ام

هیچ نگفتی و نپرسیدی که بیابانم سازگار است یا

دیگری را در تنگ کشیده ام

نه چنین نشد

مهرت زبان را از من گرفت و

خیالت را تحویلم داد

چه بگویم که چه بودم چه شدم.

|+| نوشته شده توسط حسن فاخري در دوشنبه یکم اسفند 1384  |
 
 
بالا