تبليغاتX
چوپچي
سياسي - فلسفي - اجتماعي - فرهنگي
 خواهم رفت .....

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پياده آمده بودم ، پياده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره ام كه تهي بود ، بسته خواهد شد

و در حوالي شبهاي عيد ، همسايه !

صداي گريه نخواهي شنيد ، همسايه !

همان غريبه كه قلك نداشت ، خواهد رفت

و كودكي كه عروسك نداشت ، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گرديده

منم كه هر كه مرا ديده در گذر ديده

منم كه ناني اگر داشتم ز آجر بود

و سفره ام كه نبود ، از گرسنگي پر بود

به هر چه آينه ، تصويري از شكست من است

به سنگ سنگ بناها ، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر ، مي شناسندم

تمام مردم اين شهر مي شناسندم

من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد

چگونه باز نگردم كه سنگرم آنجاست

چگونه ؟ آه مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب

و تيغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود ، آنچه اين جا بود

قيام بستن و الله و اكبرم آنجاست

شكسته بالي ام اين جا شكسته طاقت نيست

ترانه اي كه در آن خوب مي پرم ، آنجاست

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم

مگير خرده كه آن پاي ديگرم آنجاست

شكسته مي گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بي شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم

شهيد داده ام از دردتان خبر دارم

تو هم به سان من از يك ستاره ترسيدي

پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي

تويي كه كوچه غربت سپرده اي با من

و نعش سوخته بر شانه برده اي با من

تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم

تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت

و چند بوته مستوجب درو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش هميشه تان

اگر چه كودك من سنگ زد به شيشه تان

اگر چه سيبي از اين شاخه ناگهان گم شد

و مايه نگراني براي مردم شد

اگر چه متهم جرم مستند بودم

اگر چه لايق سنگيني لحد بودم

دم سفر نپسنديد نا اميد مرا

ولو دروغ ، عزيزان ! بحل كنيد مرا

به اين امام قسم چيز ديگري نبرم

به غير خاك حرم ، چيز ديگري نبرم

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان

و مستجاب شود باقي دعاهاتان

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ، هر كه هست ، آجر باد

شعر از : محمد كاظمي شاعر افغاني

 

|+| نوشته شده توسط حسن فاخري در سه شنبه یکم فروردین 1385  |
 
 
بالا