تبليغاتX
چوپچي
سياسي - فلسفي - اجتماعي - فرهنگي
 ترقه بازي حق مسلم ماست

آمدن هيچ فصلي در رسوم و سنت ايرانيان چنين گرد و خاكي به پا نمي كند. هرچه به آخر سال نزديك مي شويم زنها بداخلاق مي شوند و مردها تنبل. فرشهاست كه شسته و در حياط باد مي خورند و مردها دست در جيب منتظر يك جا براي نشستن ، مثل كساني كه در عالم برزخ قرار دارند. هرچه به آخر سال نزديك مي شويم گويي شمارش معكوس براي آخرالزمان شدن شروع مي شود. انگار روز عيد روز قيامت است و هر كار نيمه تمامي بايد تا آن روز تمام شود و هركس جا ماند ديگر جا مانده است.

در اين ميان اگر صداي ترقه اي هم در كوچه بيايد ديگر شادي اين گونه افراد تكميل مي شود. چندي پيش دوتا پسر بچه آنقدر ترقه در كوچه مان تركاندندكه اعتراض من و چند همسايه ديگر نيز بلند شد.

وقتي اعتراض كرديم آن بچه ها گفتند: « انفجار ترقه حق مسلم ماست» و ادامه دادند كه شما يك جايي مناسب پيدا كنيد ما آنجا ترقه بازي كنيم. گفتم: دست برداريد از اين شاديهاي كاذب. يكي كه قيافه اش به كامپيوتر هنگ كرده شبيه بود كفت: ما از موضع اصولي و بحق خود دست برنمي داريم و تسليم زورگويي شما نخواهيم شد.

گفتم: رفع مزاحمت كه زورگويي نيست. گفت: شما مي گوييد چندتا ترقه در روز مي توانم بتركانيم. گفتم: هيچي. گفت: اگر در حد محدود و تحقيقاتي هم نتوانيم تمام مذاكرات فعلي بي نتيجه خواهد بود. وي در ادامه گفت: شما (ما) حداقل بايد حق برخورداري از چرخه كامل و تحقيقات تركاندن ترقه بچه هاي محل را به رسميت بشناسيد.

اگر چه براساس مفاد اعلاميه مصوب پارك روبروي آژانس سر خيابان داشتن چرخه كامل فناوري صلح آميز ترقه بازي حق مسلم هر نوجواني است.

در اين ميان همسايه روبرويي كه پسرش جزو همين ترقه بازها بود گفت: من زميني دارم خاكي كه باير است. هركسي بخواهد مي تواند با نظارت من در آنجا ترقه بازي كند.

يكي از بچه ها با اعتراض گفت: پس ما دانش بومي ايجاد صداي ترقه در كوچه مان را چه كنيم؟

وي همچنين گفت: من سر و صدا نمي خواهم و هرچه سوخت براي ترقه بخواهيد آماده واگذاري به شرط استفاده در آن زمين هستم.

يكي از بچه ها كه دانشمندتر به نظر مي رسيد گفت: پس ما به نسلهاي آينده كه از فناوري صلح آميز ترقه محروم مي شوند چه بگوييم؟ اگر اين زورگوييها ادامه پيدا كند با يك طرح ابتكاري ترقه بازي در كوچه مان را ملي مي كنيم.

يكي ديگر نيز فرياد زد: چرا مسايل را اينقدر پيچيده مي كنيد. مي توان در يك مذاكره از بن بست بيرون آمد و طرح پيشنهادي اش را ارائه كرد و گفت: توقف موقت غني سازي ترقه و اجازه استفاده از ترقه هاي نوع كبريتي كه صداي كمتري دارد راه حل مناسبي است.

اين روند چند روز ادامه يافت ولي در نهايت شكيبايي را از دست داده و بي اعتمادي را به به حد اعلا رساندند. بچه ها اقدام به انفجارات ترقه اي در حد تحقيقاتي و حتي صنعتي در همان سايت كوچه كردند.

اهالي محل در آژانس سر خيابان جمع شده و با تاييد پيش نويس طرح بنده متفقا به اين نتيجه رسيدند كه بنده ضمن تماس با پليس 110 موضوع را به روش ديگري حل كنم.

بچه ها كه طبق معمول خوشبيناه انتظار چنين اقدامي را نداشتند ترقه در دست در كوچه اي بن بست منتظر آمدن پليس ماندند. آن وقت پنج پليس ضد شورش قوي هيكل با اختيارات و تجهيزات كامل وارد محله شده و به بچه ها مهلت دادند كه ظرف دو دقيقه حتي باد آدامس خود را نيز قبل از تركاندن به آنها نشان داده و تسليم شوند. بچه ها وقتي ديدند كه زور پر زور است تسليم شدند. آنها از وقتي به توصيه پليس عمل كردند به جوانان رشيد آينده تبديل شدند.

|+| نوشته شده توسط حسن فاخري در جمعه نوزدهم اسفند 1384  |
 شعری از یکسال تنهایی
تا برایم در زندگی شکفتی

و با چشمانت

با خود بردی ام

دستم کوتاه ماند تا بگویم

نا گفته هایم را

چون هدیه هزاران سال دوری

تقدیم کنم یک دل

این بود آرزویم می دانستی؟

و آنگاه که درویشی ام را دیدی

با یک نگاه راندی ام

هیچ نگفتی و نپرسیدی که بیابانم سازگار است یا

دیگری را در تنگ کشیده ام

نه چنین نشد

مهرت زبان را از من گرفت و

خیالت را تحویلم داد

چه بگویم که چه بودم چه شدم.

|+| نوشته شده توسط حسن فاخري در دوشنبه یکم اسفند 1384  |
 
 
بالا